تبليغاتX
چراغ روشن
این چراغ فقط برای خودت روشنه
 

۱- وسوسه می شوم برای ایجاد یک پست رمز دار

نه این که رازهای مگویی داشته باشم نه!

فقط برای این که:

 بلاگفا امکان رمزگذاری را ایجاد کرده!

 

""""""

""""""

 

۲- تا حالا شده احساس کنین زندگی شما

در حیطه ی ذهنی شروع به وسیع تر شدن و در حیطه ی عینی شروع به محدودتر شدن کرده؟

.

.

در این مرحله شما در حال دیوونه شدن هستین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 14:26  توسط ع.س.صبور  | 

 
به قول آقای حامد نویسنده ی وبلاگ "اندیشه های یک ح.الف. بی نقطه":
 
(( قرار است بمیرید پس 5 نفر را که دوست دارید یک روز با آن ها بگذرانید نام ببرید.

راهنما: باید این شخصیت ها همه شناس باشند. (غیر از خانواده و دوستان و نزدیکان) ))
 
 
نکته: البته من نفهمیدم چرا باید قرار باشه بمیریم؟
 

۱- فردوسی: هیچی. فقط می خواستم ببینمش... یه نوشیدنی(!) سنتی از یه ظرف سنتی براش بیارم و بگم یه کم از شاهنامه بخونه برام !

۲- شاملو: می خواستم ـاگه راسشو بگه ـ ازش بپرسم بالاخره تو چیکاره بودی؟ ستایشگر آزادی؟ سخنگوی حزب توده؟ محقق دلسوز؟ مبارز؟ خائن؟ چی؟

۳و۴- ملک الشعرای بهار  / د. مصدق: می خوام دوسش بدارم فقط!

۵- امیر کبیر : ببینمش... بگم به خاطر نامه ای که ازش دیدم خطاب به ناصرالدین شاه بهش خیلی افتخار کردم. باهاش نون سنگک بخورم!!!

۶- ش ی خ ف ض ل ا لله ن و ر ی: ببینم تو کله ش چی می گذشته که این همه فتنه کرده.

۷- oldkd: همچنین!

۸- هدایت: راجع به بوف کور حرف بزنم باش. خیلی حرف بزنیم.

۹ و ۱۰- شاه / و/ خاتمی:  با پشت خار بابا تق تق بزنم تو پیشونیش و بگم مرتیکه ی بی عرضه رسمش این بود؟

۱۱- احمدی نژاد: نگاش کنم فقط!

۱۲- زردشت: یه نسخه ی اصلی اوستا ازش بگیرم و  ازش بخوام همه چیو از اولش برام تعریف کنه.. چیا بوده و چیا رو اون اضافه کرده... حقیقت چه شکلی بوده..و ضمنا سال تولدش کی بوده؟

۱۳- حضرت م ح م د: ازش بپرسم خوب شد حالا؟ خیالت راحت شد؟

۱۴ـ چنگیز خان مغول: با همین دستام خفه ش کنم!

۱۵ـ....... معروف نیس شما نمی شناسیدش!!!

 

 

 

+ فهمیدین جریان چی بود؟ به جز اونایی شون که با دیدنشون قالب تهی خواهم کرد (ایهام داشت الان!) برای دیدن بقیه شونم اول باید بمیرم! (اینم ایهام داشت شدید!)

+ آفرین به کسایی که متوجه شدن من یه چند نفر بیشتر از تعداد مجاز رو می خواستم ملاقات کنم... اما سخت نگیرین دیگه!               آخه قراره بمیرم!

+ ممنون از حامد و سیامک به خاطر دعوت مستقیم و غیر مستقیمشون!

+ هر کی خوشش اومد و دلش خواست دعوته...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:35  توسط ع.س.صبور  | 

 

باز انگار خبرایی هست... هی اس ام اس تبریک میاد که نمی دونم رفتی چارزانو نشستی سر سفره ی خدا مبارک باشه... توبه کردی و شیطون گولت نزد و رفتی دم در خدا مبارکت باشه....

یه چیزایی داره یادم میاد... این که اون روز تو دانشگاه از حاج آقای استاد معارف پرسیدم شب قدر که اون طرف کره ی زمین روزه ... اونجا چی؟ اونا شب قدر ندارن؟؟؟ مگه فقط همون یه شب نیس که فرشته ها تا صب روی زمینن؟ خوب اونجا که روزه...یعنی دو شیفت کار می کنن؟ دوباره اونجا که شب شد همه شون می رن اونجا؟ و استاد می گه خانم شما ذهنت بیماره... این سوالات فقط از یه ذهن بیمار بر میاد... من و ذهن بیمارم و کتاب و کیفم با هم می ریم از کلاس بیرون... درو باز می ذارم و می گم احیانا اگه کسی دیگه هم ذهنش بیماره با من بیاد بیرون... هیچ کس ذهنش بیمار نیس.. خدا رو شکر که تنها ذهن بیمار کلاس شناسایی شد...

به برکت تنها فایده ی این میگرن سمج از روزه گرفتن چندتا درمیون هرساله معافم... و همچنین از شنیدن پچ پچای پشت سرم: مگه این روزه نیس که آدامس می خوره؟ قرص خورد؟ روزه ش باطله که! اصلا این روزه س واقعا؟ بابا ولش کنین اعتقادات خاص خودشو داره.. نکنه زردشتی شده؟ نه بابا زردشتیا خودشونم روزه نمی گیرن....

حیف که مجبورم فقط لبخند بزنم وقتی نصیحتم می کنن برای دولا و راست شدن و عربی بلغور کردن... مجبورم تایید کنم که نشستن و روزی یک جز عربی خوندن چه فواید معنوی عمیقی در زندگی روزمره ام خواهد داشت.. فقط سر تکون می دم و می گم :من فقط گاهی معنیاشو می خونم.. آخه اونجوری که شما می خونید من خوابم می گیره!! و دهن های باز و ذهن هایی که احیانا ازش می گذره: فایده نداره دیگه.. قلبش سیاه شده...

می گم حالا شما که می خونین به منم بگین خدا چی گفته؟ یه بار شده معنی چیزی که می خونید هم نگا کنید؟ دهن های باز ناگهان بسته می شه!

حیف که دکترا هیچ وقت نمی گن نمازم برای میگرن ضرر داره... و مجبورم لاک ناخنمو پاک کنم... چون خیال می کنن خدا نمی تونه از لاک ناخن من رد بشه و بشینه تو قلبم...حرفی نمی زنن... اما دلهره می گیرن از احساس گمراهی من... گناه دارن!

 

+ "به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست..." (حافظ)

+ " و لاک ناخن من ... قشر فاصله نیست" (طاهره صفار زاده)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 18:24  توسط ع.س.صبور  | 

 

وقتی که دارم با اشتیاق با ن حرف می زنم و می گه شرمنده ... جونم! پشت خطی دارم!

وقتی که ا میاد می گه شما چرا هیچ وقت ای میل های منو باز نمی کنین..؟؟

 یه برنامه ریختم هر وقت بازش کنین بهم می گه!

وقتی که دروغکی به ف می گم زنگ زدم نبودی و می گه نه بابا الکی نگو شماره ت نیفتاده بود!

وقتی که می فهمم ... هست و به روی خودش نمیاره که منم اینجام!

وقتی بهت زنگ می زنم و می نویسه waiting

...

..

احساس می کنم که

چقد

 از پیشرفت تکنولوژی بدم میاد!!!!

 

 

 

آیه ی جدیدالنزول: بترسید از روزی که پست موقت ها عمومی شوند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 9:11  توسط ع.س.صبور  | 

 

+ کدوم شخصیت کارتونی رو دوس داشتین و تو عالم بچگی مرد یا زن رویاهاتون بوده...

+ کسی منو دعوت نکرده اصلا دعوتی نیس انگار... من از ژوکر یاد گرفتم...بخونیدش بامزه نوشته..

 

***

ضایع ست اما بامزی رو عشقولانه دوس داشتم!!!

 

تو کارتون خانواده دکتر ارنست پسر دکتر ارنست که اسمش یادم نیس اما نقشش اونقدا زیاد نبود

 و من خیال می کردم دلیلش اینه که پسر سرسنگینیه که زیاد تو دست و پا نیس

برا همین خوشم میومد ازش !!!

 

تو کارتون رامکال اون پسره صاحب رامکالو دوس داشتم

اسمش استرلینگ بود.. و قشنگ و مهربون بود همین..

باید اعتراف کنم این عشق بر مبنای ظاهر بود و

 اخلاق خوب و سیرت پسندیده ی استرلینگ پشیزی پیش من به حساب نمیومد..

 

 

تو کارتون بل و سپاستین ..پسره سپاستین رو دوس داشتم ...

احساس می کردم که

در این دنیای بی آغاز و انجام تنها و تنها منم که بی کسی و در به دری او را می فهمم...

 

 

بابالنگ دراز رو که دیگه یه ذره مونده بود تا برم باهاش ازدواج کنم...

اصلنم موجود مسخره ای مثل این دختره جودی آبوت حسود بی ریخت 

عددی نبود که بخواد با من رقابت کنه فقط من می تونستم بابالنگ دراز عزیزمو خوشبخت کنم!!

 

 

تو کارتون نل و پدر بزرگم برادر نل در اون قسمتایی که مرموز شده بود و روشو پوشونده بود و به نل و اینا کمک پنهانی می کرد دلباخته ی وی شدم! و هی می ترسیدم که با نل ازدواج کنه اما از این که معلوم شد برادر نل بوده خدا رو سپاس گذاردم!! (بعد ها فهمیدم هیچ بعید نیس از دوبله های ایرانی که با احساسات پاک یه دختر بازی کنن و خواستگارو عاشق و رفیق و اینا  را تو دوبله برادر جا بزنن!)

تو فوتبالیست ها دروازه بانه وایکی بایاشی بود؟ اینو خداییش چون فوتبالیستا گل کرده بود و اگه دوستش نمی داشتم کم می اوردم جلو برو بچ انتخاب کردم..وگرنه ما اصلا به هم نمی خوردیم!

رابین هود هم که دیگه گفتن نداره همه کشته مرده ش بودن از شما چه پنهون ما هم از جمله ی این خیل هواداران بودیم!

دو تا شخصیت غیر کارتونی هم بودن: یکیش الک رمزی تو سریال اسب سیاه که بعدها که سریالو تکرار کرد خوشحال شدم که سرنوشت ما رو به هم نرسوند.. یکی شم لطفعلی خان زند بود تو کتاب تاریخ!!!!

 

البته اصلا خیال نکنید من آدم رومانتیکی هستم و می شه زودی روم تاثیر گذاشتا!

نه . من انتخابمو کردم دیگه:

لوک خوش شانس رو تا امروز نیز دوست می دارم!

 اصلنم مهم نیس که غرب وحشی می شینن و بابا ننه ش معلوم نیس کیه و اینا...

مهم عشق و علاقه و تفاهم و گذشته که داریم...

( البته اگه صداش رو روی بوشویک هم می ذاشتن هیچ بعید نبود من عاشق بوشویک بشم!!!)//

 

.

.

.

/ بدین ترتیب اولین عشق واقعی شکل گرفت و هفت شب و هفت روز جشن و پایکوبی کرده سالهای سال یه خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی کردند.../

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 1:24  توسط ع.س.صبور  | 

 

بیا و به یه زبونی بگو که نیستی..

ما لهجه ی غلیظتو خیلی بهتر از زبان مادریمون می فهمیم...

بیا بگو این حرفا کشکه که یه نفر یه تنه کل دنیا رو آباد کنه.

بیا بگو که اصلا اسب سواری یادت رفته...خسته شدی از بیا بیا گفتنای آدمای دروغگو و تنبل و گریان!

بیا و بگو شرمنده ای. بگو خسته ای. بگو نیستی.. هیچ وقت نبودی.

بیا. منتظریم!

 

+ "نجات دهنده در گور" پوسیده است!

++ ربطی به نیمه ی شعبان نداشت!

+++ بی ربطم نبود!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 1:26  توسط ع.س.صبور  | 

 

سعی کردم رنگی رنگیش کنم که زیاد حوصله تون سر نره.  اما باز

اگه حوصله دارید

و کار مهمی هم ندارید

و نمی خواید از وقتتون استفاده ی بهتری بکنید

و خیلی چیزای دیگه:

لطفا ادامه مطلبو بخونید.

(اگه نخواستید هم که نشان از حسن سلیقه ی شماست! خوش باشید.)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 12:5  توسط ع.س.صبور  | 

 

 

هیچ کس نمی تونه شما رو آروم کنه..

اگه ندونه وقتی لاک پشتتون توی جاده س چه احساسی دارین...

 

 

چقد می شه رو محکم بودن لاک یه لاک پشت حساب کرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 15:19  توسط ع.س.صبور  | 

 

اولش خیال می کنی هوا گرفته س پنجره رو باز می ذاری..

بعدش احساس می کنی خیلی تاریکه یه چراغ روشن می کنی...

بعد فکر می کنی که خونه نامرتبه..بعدش خیال می کنی گلدونا خشکن..

بعدش فکر می کنی صداهای وحشتناک از کوچه میاد...

..

اما

 یه دفه می فهمی: فقط لاک پشتت خونه نیس!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 12:58  توسط ع.س.صبور  | 

 

به سلامتی بعد ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساعت لاک پشتم برگشت ...

تازه طلبکارم بود که لاکم درد گرفت از بس خرید کردم و گذاشتم رو لاکم و

هزار تا مغازه رفتم و تو هم که نیومدی کمک و.....

نگا کردم دیدم راست می گه طفلکی یه کیسه ی خیلی بزرگ روی لاکش داشت...

همه ی پولاشم تموم کرده بود...

بذا ببینم چیا گرفتی......

هان؟ همه ش کاهو ؟؟؟؟؟؟

(آخه آدم چی بگه به این لاک پشت...؟؟؟؟)

 

خوبه مجبورش کنم همه شو یه جا بخوره؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 13:57  توسط ع.س.صبور  |